تبلیغات
ستارگان هدایت - دیدار با خانواده شهید ابراهیم تلیانی

ستارگان هدایت
كانون دفاع مقدس دانشگاه علوم پزشكی بوشهر

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

پایگاه اینترنتی نصر19
جعبه حدیث

اوقات شرعی

دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی بوشهربا همکاری کانون دفاع مقدس چهارشنبه  1391/12/16با خانواده ی شهید ابراهیم تلیانی دیدار کردند.

                    


شهید ابراهیم تلیانی در سال 1341 دیده به جهان گشود . در سال دوم دبیرستان بود که انقلاب به اوج خود رسید و همراه دیگر دانش آموزان دبیرستان شریعتی در تظاهرات شرکت می کرد . ‏پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، در خرداد سال 1359 ‏فارغ التحصیل رشته بازرگانی شد . پس از آن جذب سپاه پاسداران گردید . به انقلاب عشق می ورزید و به عنوان عضو شورای اسلامی و انجمن اسلامی محل سرتل به مردم خدمت می کرد . مدتی هم پیش نماز مسجد محل بود. ‏دو بار به جبهه های  حق علیه باطل رفت. بار اول از ناحیه سر ترکش خورد که تکه های آن مدت ها در سرش بود و بعضی از مواقع باعث سرگیجه ی او می شد ، حتی یکی یا دو بار از موتورسیکلت افتاده بود اما به کسی چیزی نمی گفت. ‏بار دوم به جبهه ی بستان اعزام شد و در تاریخ 60/9/9 ‏ به شهادت رسید. قبل از اعزام به برادرش گفته بود ، دیگر برنمی گردد.

پسر عموی شهید نقل می کند : ‏برادر خانمم به علت بیماری خاصی ، مبتلا به فلج کامل شده بود و قادر به راه رفتن نبود . پزشک معالج وی دکتر فرجی گفته بود : علاجی ندارد و تا آخر عمر همین گونه خواهد بود . ابراهیم مرتب به منزل ما می آمد و معمولا با برادر خانمم (امید) هم صحبت بود وباعث شده بود وی روحیه خود را بدست آورد. مدتی  گذشت ؛ یک روز ابراهیم گفت : « امید در فلان وقت قادر به راه رفتن خواهد بود » . با این جمله یک تحولی در روح وجان برادرخانمم ایجاد شد. ابراهیم قول داد بعد از نماز مغرب وعشاء دوباره بیاید ؛ اما هر چه منتظر ماندیم نیامد . هنگام شب بود ، همه به جز من خوابیده بودند . یک وقت متوجه شدم پرده ‏درب اتاق تکان خورد ، انگار کسی وارد اتاق شد ؛ موهای بدنم سیخ شده بود . در همین حالت بودم که به خواب رفتم و در عالم خواب دیدم نوری از جاه منزلمان بلند شد ؛ من هستم و ابراهیم ؛ هر دو درون جاه را نگاه می کردیم . ‏از خواب بلند شدم و به دنبال تعبیر خواب دیشبم بودم . ‏صبح شده بود و یک امیدواری خاصی در وجودم حس می کردم . امید هم از خواب بیدار شده بود . همه ی اهل خانه با یک منظره ی عجیبی روبرو شدند . دیدیم او که اصلاً نمی توانست سر پا بایستد ؛ دست به دیوار گرفته و دارد بلند می شود. وقتی کاملاً ایستاد ؛ شروع کرد به راه رفتن . نزدیک 5 الی 6 دقیقه دست به دیوار راه رفت. احساس کردیم منتظر ابراهیم است. ‏اشک شوق از چشمانمان جاری شد و همه شاد و مسرور بودیم از این که ‏دوباره امید به زندگی عادی خود برگشته است. ‏بعد از 2 الی 3 روز ابراهیم به منزلمان آمد ، از بد قولیش شکایت کردم . گفت : « ‏اجازه نداشتم » . ‏پس از آن ؛ خوابم را برایش تعریف کردم . در جواب گفت : « ‏می دانم ؛ قرار بود که آن شب بیاید » . ‏تعجبم چند برابر شد ؛ سپس ادامه داد و گفت : « ‏ناراحت نباش امید برای همیشه خوب شده است » . ‏اکنون وی در صحت کامل به سر می برد و کارمند یکی از ادارات دولتی در بوشهر است.

همرزم شهید می گوید : ‏صبح روز هفتم آبان ماه 1360 برادران جهت ثبت نام به عملیات سپاه مراجعه می کردند و اعزام فردای آن روز بود . ‏شهید تلیانی ؛ به علت مجروحیت ناشی از گلوله دشمن در اعزام قبلیش ؛ برای اعزام مجدد موافقت نمی شد ؛ اما او اصرار فراوان کرد تا این که مسؤول عملیات گفت : اگر بتوانی یک کیلومتر بدوی می توانی اعزام شوی . با وجود مجروحیت با سرعت مسیر را طی کرد. سپس با اعزام وی موافقت شد. ‏پس از سازماندهی در پادگان شیراز به سمت اهواز ‏حرکت کردیم . توقف ما در اهواز چند روز طول کشید . تا این که عصر یک ‏روز سرد دلگیر، گفتند آماده باشید می خواهیم به طرف سوسنگرد حرکت کنیم . ساعت نوزده و سی دقیقه بود که به شهر جنگ زده سوسنگرد رسیدیم . ‏ پس از صرف ناهار و استراحت مختصر، ساعت شانزده گردان با چند دستگاه خودرو به سمت یک روستای متروکه حرکت کردند و پس از طی مسافتی به محل مورد نظر رسیدیم . ‏پس از صرف صبحانه گردان را جمع کردند و گروهان ، گروهان سوار ‏لندکروز ‏می شدند و به منطقه ای به نام تپه های الله اکبر اعزام شدیم . ‏باد سردی می وزید و قلب ها تند تند می زد . همه ساکت بودیم و هر لحظه به توپخانه دشمن نزدیک تر می شدیم . ‏در این اثنا دشمن متوجه حضور ما شد و با آتش تهیه به استقبالمان آمد . زمین و آسمان یک پارچه آتش شد. حرکت ما سریع تر شد. ‏با عبور از ارتفاعات مجاور، آتش دشمن هم زیادتر شد در اینجا تعدادی ازبچه ها زخمی شدند. ‏از ارتفاعات پایین آمدیم و از پشت ، عراقی ها را دور زدیم . درگیری بین طرفین شدت گرفت. دشمن به محاصره درآمده بود جنگ به صورت تن به تن ‏پیش می رفت. اولین شهید گروه ما ، برادر تلیانی بود که با رگبار یک عراقی به شهادت رسید. صحنه کربلا دوباره بوجود آمده بود. رزمندگان اسلام با تمام توان از دین و ناموس خود دفاع  می کردند . هر  زمان رزمنده ای به خاک می افتاد تنها صدایی که از وی شنیده می شد ، یا زهرا (س) ، یا صاحب الزمان (عج) و یا حسین (ع)  بود . بله ؛ یکی از پرندگان مهاجر ؛ ابراهیم بود که عاشقانه به سوی معشوقش پرکشید.




نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1391 توسط میلاد رستمی
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19