تبلیغات
ستارگان هدایت - به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

ستارگان هدایت
كانون دفاع مقدس دانشگاه علوم پزشكی بوشهر

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

پایگاه اینترنتی نصر19
جعبه حدیث

اوقات شرعی

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ 
خودِ خودت را
. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.


می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه 
بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک 
واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.


می شود عشق
را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم
ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.


می شود اسم خدا را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه 
دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه 
است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، 
ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه 
بوده و هست.


واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون عشق، دوست داشتن، 
خدا…


از نو برایت می نویسم:


راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. یادم نمی آید از کجا بود که دانستم 
هستی، آنگونه که هستی. و لمس کردم این لمس ناشدنی نزدیک را از آن دورها.


خودت گفته بودی که هستی، نزدیک تر از رگ گردن به من. نزدیک تر از رگ
گردن؟!!
با خودم فکر می کنم نزدیک تر از رگ گردن دیگر کجاست؟!
یعنی
نزدیک تر از  گوشت و پوست به آدم؟!!


 

یعنی درون آدم، بی هیچ فاصله ای، بی هیچ پرده پوشی. و چون نزدیک تر از “آن 
نزدیکی” هستی که ما آدم ها می شناسیمش، دور می پنداریم ات.
 

چه آدم هایی هستند که نفس می کشند یکدیگر را، از همان دورها. و چه آن هایی هستند
که فاصله شان هیچ گاه از ابعاد یک تخت فراتر نمی رود، و چه دورِ دور…


…درستش یادم نیست از کی بود که تو، خدایم را شناختم.
از دعاهای
مادر ساده ام بود که ساده مرا برد تا آن اوج مهربانی و سادگی، یا
دردهایی که برای کودکی ام، آن وقت ها خیلی بزرگ بود. درد بود و 
بزرگ بود برای کوچکیِ یک کودک. چنگ می زدم در تاریکی و دست تو تنها آنجا بود که 
آشنا کرد کودکی مرا با گرمی دست هایت.


و آنوقت، فاصله ها مردند…
و من آموختم که چگونه می توان کسی را دوست 
داشت و ندید، کسی را داشت که نبود، با کسی حرف زد که نیست و کسی نیست که 
هست…


بعدها، وقتی که دیگر کودک نبودم، جای خالی بال هایی بود که روزی بر شانه هایم 
روییده بود و معصومیتی از دست رفته. خاطره ی پرواز در آن بی انتهای عشق و مهربانی و
پاکی کودکانه ام بود و بال هایی که دیگر نداشتمشان. همین دیگر نداشتن ها بود که
تویی را شناختم که سالها، کودکانه، بی آنکه دانسته باشم، 
داشتمت.


و تو، خدای پاکی ها و کودکی ها، خدای پرواز ها و معصومیت ها، تمام آرامشم بودی و
آن بهشت گمشده ی کودکی هایم، که سال ها در جستجویش بودم…


و تنها هنگام خفگی بود که دانستم آنچه حواسم نبود، هوا بود و من نفس می کشیدمت 
روزی، بی آنکه بدانم چه می کنم. و آن چیزی که جاری می شود در رگ هایم، خودِ تو 
هستی.


و من این گونه شناختم. نمیدانم تو را، یا خودم را!



نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1391 توسط حكیمه شیری
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آمار سایت
Nasr19